|
شعرها و نوشته های پراکنده
|
اشارهای نیست
روی مرزهای پنجره میلغزد
آفتابپرست پیر
روزها
گریزگاه تاریکی درون است
و شبها
گریزگاه تاریکی برون
گاهی ابعادش فرومیکاهد به روزنی
و گاه
تمامیت افق را در میان خود دارد
هماندازه آن میبینم
هماندازه آن دیده میشوم
از نیاز تو
و آفتاب صبح
غروری طلایی که تنهاییام را
باور داشت
مثل کودکی
دوان دوان
از راه میرسید
و زندگی در گونههایش
گل میانداخت
و بعد ابرها
کلاغهای صبح
گذر غمناک ظهر از بلندای سپیدار پیر
کلاغهای شب
دستان منجمد هیاهو
و بستر شب که خالی بود
از نیاز من
زیر پلک های بسته آسمان
که بازی سایه ها به پایان رسیده بود
روح آدمک خسته
گوشه ای کز کرده بود
و عقربه کوچک ساعت را می پایید
گرمی دستان اما
مرگ را پس میزدند
و با رنگهای وهم آمیز زندگی
می آمیختند
آه
تکرار طلایی طلوع
چگونه از راه می رسد
با حس حقارتی
که چون لنگه کفش کهنه جفت نشده ای
ریشه دار است
ریشه دار!؟
تو از راه رسیدی
درست در لحظه ای که ماه
بغض سپیدش را
در برکه افکار من می شست
و من همانند تو
نبودم؟
شکل ها را ببین
روی ترک های تماشا
سر می خورند و دیگر
صدایی برنمی آید
چقدر به اندازه کافی بودن سخت است
به اندازه ای که بشود
دلتنگی را بسان سیب کاملی
به دو نیمه مساوی
قسمت کرد
نیمه ای برای آینه
نیمه ای برای پنجره
عبورم را
تماشا میکنند
نقاط شبنمای ساعت
واژه را چیده است
در مداری که کانون آن
تنها بر انگشت کوچک من میگردد
کوچ دستهایت را میبویم
کوچ دستهایم را میبویم
کوچه ردپای ما را خط میزند
و فردا در حافظه باد رهگذر
چیزی جز برگهای افسونزده پاییز
سرمشقی خواندنی نیست
لبهایم را ندوز
به تحکم واژگانی چروکیده و نخنما
نه در بطنی که در گذار ۲۰
مهر هزاره خورده است
من با سایهام
هماندازه تو
بیگانه زیستهام
شهابهای خاطره
فرومیریزند در دیدگان خاموشت
باران حافظهام را شسته است
سپیده زیر پلکهای ما
بار دیگر
به نظاره نشسته است
در مکثی کوتاه
زندگی را روی سرخی لبهایم
ببوس
و بازگرد
به مدار خاموش خویشتنت
مرا دار میزنند
در لحظاتی پنهانی
دور از چشم همگان
و پارههای قلبم را دیگر
توان زیستن نیست
دیوارها پشت به آفتاب
طلوع نکردند
در مردمکهای پژمردهام
زندگی
نه زیر پلک های آویخته از انگشت کوچک ساعت
که زیر خاک باغچه
خفته است
و من
مثل همه
درغگوی بزرگی هستم
زیر گنبدی نیلوفری که
چشمها
دستها
و لبهایم
همگی
توقیفاند
آه
همهمه بزرکی است
زیر گنبد گیسوانم
حجرههای تو در توی فهم
که پنجرههای تماشایش
همچنان بستهاند
آنچه از خود
به یاد دارم
جاپای عزلت پاره پاره جنونی است
که گریخت
تا به دار نیاویزمش
من نگاه پژمرده شب نبودم
حسی که از نگاه تو میگریخت
میان انگشتانم جاری شد
و من گنهکار شدم
پلکهایم را نمیبندم
تو پژمردهای
تو گریختهای
پنهان شدهام
گویی صدای دور شدن گامهایت را
شنیده بودم
تنهایی را بوییدم
چشیدم
نگاهش کردم
مرگ رابوییدی
نگاه کردی
چشیدی
زمستانی که روی مرمر گونههایت
سکته کرد
دستت را فشردم
رهایت کردم
رهایم کردی
تنها هستم
تنها هستی
حسی که از دستان تو میگریخت
میان رگهایم جاری شد
و من گنهکار بودم
کاش آینه
تکرار صدایم بود
هر آنی نگاهش میکردم
صدایت می کرد
انگاه شاید در مدار کوچکم دیگر
به عبور دور سیاره نگاهت
نمی اندیشیدم
لختی شب شانه هایم را لرزاند
حافظه خسته امید
دیگر آمدنت را خواب نمی بیند
و فردا
همیشه برای کوچ دلهره هایم
زیادی دیر است
زندگی معنایی نبود
که بدنبالش باشم
سینه هایش زیر سقف کوتاه هر خانه ای
بر می آمد
و خالی می شد
و باز بر می امد
از تکرارم
در سایه
در پنجره های شب نما
در تو
می ترسیدم
اما حالا
پشت پلک های سی سالگی ام
سکونی خوابیده
از جنس برکه ای کوچک
که آرام آبی اش را تنها
ساق بوته ای می تکاند
تکههای مانده هوا را می بلعم
و به خواب همیشگی
فرو می روم
پلشتی مشتی خرخاکی به جانت خلیده است
که گه گاهی خود را از گوشه ای به گوشه دیگر می کشند و گه گدار
شاید که خمیازه ای
اینگونه بودنت را چه سود و چه حاصلی آخر
از دویدن تنها برای تکه نانی که آن را نیز
برای سپور کوچه سزاوارتر می بینی تا برای خود
پلشتی مشتی خرخاکی به جانت خلیده است
خرخاکی های سبز
خرخاکی های پرچمی
خرخاکی های معترض
خرخاکی های آرام
خرخاکی های عینک به چشم کتاب خوان و روشنفکر
خرخاکی های سرمایه دار
خرخاکی های عبا به دوش
خرخاکی های عصا به دست
خرخاکی های شاعر چون خویشتنم
بچه خرخاکی های مدرسه رو
و یا دانشجو
رطوبت نفت برای بودنمان کافی است
و بودنت را سودی آیا باید
گوشه دیوار امروز تجمعی خواهد بود وفردا شاید
در گوشه دیگرش منبری باشد
و طبق آخرین حسابرسی ها
رطوبت نفت برای مشتی دیگر چون ما نیز کفایت می کند
پس عشق بازی بی هیچ خیالی
آزاد است و بلامانع
و شاید حتی فریضه ای باشد برای تقابل با موریانه ها
اما تو را رفیق
زنهار اگر از این دست آسوده باشی که آنگاه
نه دیگر باغچه به درد هایت گوش خواهد سپرد
نه باد قاصدک هایت را خواهد کوچاند
نه درخت کهنسال گردو شاخه های پرمغزش را برایت خواهد تکاند
نه باران دود خیابان ها را از صورتت خواهد شست
تنها خواهی بود
تنها در مدار کوچک خود و خرخاکی ها
و اندوه و لبخند و عشق و زندگیت
در تیررس نیشخند زمان هر لحظه به خود خواهند لرزید
و با وسواس تمام روزنامه ها را ورق خواهند زد
آری زمان گذشته است و ساعت
هزاران بار چهار بار نواخته است
به زیر پوست خود آزادی را زیستن
به از فریاد آن به برزنی است که دیوار هایش
کران نگاه را بسته اند.خطوط درهم و بر هم
و صداهای در هم تنیده و مغشوش شب
شیارهای شخم های خشونت بر جا مانده
و مشتی بذر نپاشیده انتقام
در دستان آزادی
تکه های شکسته را کنار هم می چینم
نگران چشمم است این تیله سرد
خون دویده به زیر ناخن های دستانم
خشکیده خنده ای به لب
خاموش صدایی ته نشست واژگان در سیب گلویم
خموشی سکوت را می پاید گویی
جانی که به دشت مرگ رمیده است
انگاره ام فرو ریخته
و پریشان گیسوان خون آلودم نیمی از صورتم را پوشانده است
پلک ها سنگینند
لالایی شب اما در گوش هایم رسوب کرده است
با تکه های شکسته می نگرم
اینجا دیار من بوده است
جایی که در آن پا گرفته ام
آژیر های جنگ
و رمش آرامش شیشه های خانه خوب یادم است
گل های مصنوعی
که در باغچه می کاشتیم
و تک تک این کوچه ها تا دبستان
مرا همراه بوده اند
با تکه های شکسته می نیوشم
این جا جایی است که در آن پا گرفته ام
پگاه آکنده به ناله مناره ها
و هیاهوی یکریز سریز شده گنجشککان
برای خرده نان های پاشیده بر زمین
ناله ظهرگاه مناره ها
و سپس رسیدن کلاغان غروب به آغوش چنارهای پراکنده شهر
صدای جیرجیرک
داروگ
باران
و باز ناله مناره ها این بار هنگامه شب
شب بوها شنیده نمی شوند
باغچه دلگیر است
با تکه های شکسته یاد می آرم
این جا جایی است که در آن پا گرفته ام
سنگ قبرهای گورستان و نام های نامانده
چه بسیار خنده ها مدفون
چه بسیار اندوه ها نگشوده
چه بسیار سخن های ناگفته
چه بسیار آرزوها خاک خورده
چه بسیار مرگ ها ناروا
چه بسیار درختان سربرآورده از خاک مردگان
چه بسیار شورها مدفون
چه بسیار سنگ ضربه ها بر سنگ های قبر
آیا کسی خانه نیست؟
ما آمده ایم بر ای سلامی در راه
بن بست هایش را نمی شناختم
آزادی این جا تفسیر شد
شهر حافظه اش مخدوش بود
عشق گناه معصومانه دیرینی
آویخته از شاخه های درخت سیب
مرگ ارزن ارزانی قوت بیچارگان
می بینی خوب یادم است
این جا بوده ام
آشنایند پیچک ها و دیوارهایش
خیال آزادی در سرم باد کرده است
به زیر ناخن های تقلا
خون دویده جانم می بخشد
گرچه دیوارها تنها با چند خدشه به صورتشان ایستاده اند
هق هق سنگین شهر در سینه ام تالابی از جنون ساخته
و جان رمنده اکنون آرامی در برکه خستگی اش می جوید
آه ای شهر من
آه ای شهر خموش من
مردمت روزی در مردمک چشمانت جمع می شوند
روزی باید که در تو صدایی باشد
صدایی
آری روزی روزگاری بی گمان
آرزوهای خاک خورده گورستانت را
کودکی در انبار خانه می یابد
من اینجا بوده ام
بوده ام تا در انتقال سینه به سینه معنا
سینه ای باشم
من اینجا بوده ام
تا فریادی از سکوت سازم
من اینجا بوده ام و با سایه هایش گام به گام
از پگاه که پشت سرم بودند
تا غروب که چون کودکان پیشاپیشم می دویدند
و گه گدار به دیوارها می شکستند
همراه گشته ام
با سایه ها زیستم
کنون اما سایه ای هستم
تکه های شکسته را جمع می کنم
تکه های شکسته را کنار هم می چینم